[ برای دوست ، به خاطر دوستی :
بر این کویر تشنه می خواهی ببار ای دوست
من سردم است آغوش گرمت را بیآر ای دوست
من سردم است آری ، بهار از یاد من رفته است
باری ، پیامی را بیآر از آن بهار ای دوست
یک بار دیگر تازه آئین دستت را
بس دور افتاد این خمار از آن کنار ای دوست
یک نوبه عادت را بگردان از سر ای ساقی !
دفع خماری کن مرا ، در این خمار ای دوست
صیدی کن ابروی تو می سوزد تماشا را ،
صیدی کن آهوی مرا در این شکار ای دوست
دکّان عالم ، بی نگاه تو کساد افزود
ای وجه نقد ای سکّۀ پر اعتبار ای دوست
چشمی برای داغ تو ، یارا نیست ـــ
ای خاک عالم بر سر این روزگار ای دوست
مائیم و سرو ِ قدّ دلجوی تو در این باغ ،
باید بمانی تا ابد ، تو برقرار ای دوست !
یحیا نجوا ـــ از حوالی همآن نارنجستان
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل مرادی