أنا الحقّ ، عظیم تواضع بود !
منصور [ حلّاج ] را هنوز ، « روح » ، تمام جمال ، ننموده بود ! و گرنه « انا الحقّ » چگونه گوید ؟ ــــ « حقّ » کجا ، و « اَنا » کجا ؟ ــــ این « اَنا » چیست ؟ ــــ این حرف چیست ؟ ( مقالات شمس ، صفحۀ ۳۳۴ ) برچسبها: مقالات شمس_سخن صوفیه_منصور حلّاج_دولتشاه_قرب_وصال
هر عملی که از روی خشم باشد ؛ محکوم به شکست است !
پادشاهی قصد نوشیدن آب از جويباری داشت ، شاهينش به جام زد و آب بر روی زمين ريخت . پادشاه عصبانی شد و با شمشير به شاهين زد . پس از مرگِ شاهين ، پادشاه در مسير آب ، ماری بسيار سمّی دید که مُرده و آب را مسموم کرده بود . از كشتن شاهين بسيار متأثّر گشت ؛ مجسّمه ای طلایی از شاهين ساخت . بر یکی از بالهايش ن...
شعری از گلشن آزادی
زبس که چشم تو مردم فریب و مُحتال است ؛ هزار چشم ، چو چشم مَنَش به دنبال است ! به غــــیر وصـــل تو اَم نیست آرزوئی لیک ـــ مرا همیشه فلک بر خلاف آمــال است ! کجــــا به دامن وصـــل تو دسترس دارد ؟ کسی که چو منِ بیچاره تیره اقبال است ! ز عزم خویش به جـــان تو منصرف نشوم ؛ اگر چه در ره عشقت هزار اشکال...
رفت ِرضـا
[ به رضا جانم ـــ بروسان : یک) شرط بلیغ مسافرت با چاقو ماه دو شقّ ، و شفقجای قطب . دو) و چینه دانی ـــ که از طعم وقت پرُ بود ! سه) پیچ دوّم ، از ثانیۀ عقرب و کمانداری ـــ به وقت طعمه . یحیا نجوا ـــ از حوالی همآن نارنجستان
وقت عزیز شبلی
غمزه های پنهان اشارات و گیسوهای منتشر ـــ در خیابان رگ ، سرمۀ بیداد و تماشای همین پیاپی . ادامۀ مژگان وقت عزیز شبلی است : رعایت آبی های ازل ! معنی ، کماکان ـــ در صراحت زلف است . یحیا نجوا ـــ گزاره های وقت
حقیقت و حالات عشق
بدایت عشق به کمال ، عاشق را آن باشد ـــ که معشوق را فراموش کند ؛ که عاشق را حساب با عشق است ، با معشوق چه حساب دارد ؟ مقصود وی عشق است ، و حیات وی از عشق باشد ، و بی عشق او را مرگ باشد ! تمهیدات ، عین القضات همدانی ـــ سماع کلمه
انسان مرده است
[ به مهدیِ جان ــ اخوان ثالث : ابرکان آبی نیآوردند، باران مرده است؟ آن که می گفتند می خواند بهاران، مرده است؟ آن که می گفتند می خواند بهاران، مست مست از شما می پرسم آیا در زمستان مرده است؟ بس شنیدیم و شنیدید از کرامات بهار، ای دریغا فرودین در کنج زندان مرده است! رستم دستان نمی آید؟ خیالت سبز باد! ای...