با برگ های شب
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/19 | ساعت: 18:16
[رضایِ جان ـــ ضیایی نیا این شعر را بسیار دوست می داشت؛ به یاد هم او می نویسمش: ماهی نمی رسد امّا بر شاخۀ گوزن با برگ های شب یحیا نجوا ـــ با برگ های شب
غریب را کاروانسرا خوش است
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/19 | ساعت: 18:16
در آن کنج کاروانسرايی بودم آن فلان گفت که به خانقاه نيايی ؟ گفتم من خود را مستحق خانقاه نمیبينم خانقاه جهت آن قوم کردهاند که ايشان را پروای حاصل کردن نباشد من آن نيستم ! گفتند به مدرسه نيايی ؟ گفتم من آن نيستم که بحث توانم کردن اگر تحتاللفظ فهم کنم آن را نشايد که بحث کنم و اگر به زبان خود بحث کنم بخ...
جمعیّت پنهان
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/19 | ساعت: 18:16
نه کنار گودم ، نه میان جمعیّت ؛ من ، جمعیّت پنهان خویشم : فراوانی فردیّت های لجام گسیخته ـــ گمراهم نمی کند! یحیا نجوا ـــ وحی های کاملاً شخصی ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ پی نوشت : یونسی دیدم ـــ نشسته بر لب دریای عشق ، گفتمش : چونی ؟ جوابم داد : بر قانون خویش ! دیوان...
نوشته بر دریا
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/19 | ساعت: 18:15
بر همه چيزی کتابت بود ، مگر بر آب و اگر گذر کنی بر دريا، از خون خويش بر آب کتابت کن تا آن کز پی تو در آيد داند که عاشقان و مستان و سوختگان رفته اند! ابوالحسن ـــ خرقانی ـــ سماع کلمه
تــُهــیــا
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/19 | ساعت: 18:15
زیر این همه بی شکلی خالی است ، و خالی ـــ در دام عقل است ! یحیا نجوا ـــ وحی های کاملاً شخصی ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ
ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/19 | ساعت: 16:42
نقل است که شيخ بايزيد هر سال يک نوبت به زيارت دهستان شدي به سر ريگ که آن جا قبورشهداست، چون بر خرقان گذر کردي باستادي و نفس برکشيدي، مريدان از وي سئوال کردند که شيخا ما هيچ نمي شنويم؛ گفت: آري که از اين ديه دزدان بوي مردي مي شنوم، مردي بود نام او علي و کنيت او ابوالحسن؛ به سه درجه از من بيش بود، بار...
آئین دست تو
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/19 | ساعت: 16:42
[ برای دوست ، به خاطر دوستی : بر این کویر تشنه می خواهی ببار ای دوست من سردم است آغوش گرمت را بیآر ای دوست من سردم است آری ، بهار از یاد من رفته است باری ، پیامی را بیآر از آن بهار ای دوست یک بار دیگر تازه آئین دستت را بس دور افتاد این خمار از آن کنار ای دوست یک نوبه عادت را بگردان از سر ای ساقی ! د...